![]() |
![]() |
|
| همه چی |
|
چه کسی! چه کسی! نمی زاره من وتو مابشیم! چه کسی نمی زاره که بزاری دست تو تو دستام! چه کسی نمی زاره پیشم بمونی! چه کسی نمی زاره عاشقم بمونی! چه کسی دورمون کرده من وتورو از هم ! چه کسی عشق تو رو از من گرفته از من ! چه کسی چشمون سیاه تو ازم گرفته ازمن! چه کسی ابروی کمون تو ازم گرفته از من! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:20 توسط تنها |
|
عزيزترينم ! نمی دونی چقدر لذت بخشه که از تو می نويسم ! شايد کسی درک نکنه اما حسی که من دارم رو نميشه وصف کرد ! باز هم برای تو می نويسم که اميد ديدار نگاهت منو زنده نگه می داره ! تويی که شهد شيرين عشق رو بر لبانم نوشاندی تا بار ديگر زندگی رو از سر بگيرم ... ! مهتاب بدون نور چشمهای تو خاموشه ٬ تو می تابی و دل خسته ام رو بی تاب تر می کنی . مث بارون بر تن تشنه ام می باری و سيرابم می کنی . اين همه شور و هيجان رو مديون صدای مهربون توام . تمام فصلها با وجود پاک تو زيبا و شيرينه و بی تو زيباترين ها و تمام لحظاتم سرد و غمگينه ! بمون تا برای هميشه با تو عاشق بمونم ... ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:14 توسط تنها |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 13:24 توسط تنها |
|
|
با تو خاطره هايم تازه می شوند هر روز هر شب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 7:24 توسط تنها |
|
روزی که نگاهمان در هم آمیخت می خواستم بگویم که....اما سکوت کردم.حس کردم رازم را از نگاهم خوانده باشی.دوست ندارم بگویم دوستت دارم دوست دارم که درک کنی که دوستت دارم تو ای محبوب من بدان که سکوت من پراز راز نهفته است... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 10:11 توسط تنها |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 11:59 توسط تنها |
|
امان از این دل امان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 9:37 توسط تنها |
|
میگن خدا همیشه آدم های دل شکسته و سختی کشیده رو دوست داره ولی نمی دونم چرا هر وقت من ازش چیزی می خوام بهم جوابی نمی ده.خدا خودش می دونه که من چقدر دوسش داشتم ولی اون هیچ احساسی نسبت به من نداشت.تمام کاغذای سقید دفترم که به یاد اون ساه شدن همه قطرات اشکی که به خاطر دوری از اون ریختم حتی این دل شکستم همه و همه شاهدا که من برای یک لحظه هم ازیادت غافل نبودم اما تو چی؟ کدوم لحظه از زندگیت به فکر من بودی؟ شده یه شب تا صبح به من فکر کنی به اینکه چطور دلم رو شکستی و احساسم رو نادیده گرفتی نمی دونم شاید هیچ وقت این کار رو انجام ندادی اما من هر وقت که بارون می باره به یاد تو زیر بارون قدم می زنم شاید بتونم یک لحظه تو رو کنار خودم حس کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:32 توسط تنها |
|
چقدر سخت است که منتظر کسي باشي که فکر امدن نيست... مهمان عزيزي باشي که فانوس خانه اش روشن نيست... چقدر سخت است ادم را از ارزوهايش دور کنند و او را به مسير نا خواسته اي مجبور کنند... چقدر سخت است نوشته هايت را نخوانده خاک کنند و اسمت را از خاطره ها پاک کنند... چقدر دردناک است که احساست را پوچ پندارند.. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:25 توسط تنها |
|
وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 19:18 توسط تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آن زمان که مانند پرستویی زیبا در افاق وجودم پر کشیدی چه صمیمانه در کنج دلم جا گرفتی وحالا محبت راتنها و تنهادر گرو چشمان افسونگر تو میبینم ای کاش در کنارم بودی تا برگ برگ درخت زندگیم را به پایت فنا و نابود کردم ای کاش در کنارم بودی تا سیر نگاهت می کردم تا جبران لحظه هایی را کنم که ارزوی دیدنت را داشتم ای کاش در کنارم بودی
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|